به نام خون
-
تاریخ: 1398/12/3 ساعت: 11:06
پیشنهاد دوستانم را برای گلگشت در جمعه های زمستان با یک قرار شبانه ی سینما عوض کردیم که در خانه با مادرم بمانم و با پدرم. که با مادرم سر مزار رفتیم و برای رفتگان مان فاتحه خواندیم و به حرمت این سال ها
مرثیه
-
تاریخ: 1398/12/3 ساعت: 11:06
بماند برای روزی که تمام تعلل هایم به یکباره و دردناک تمام شد و رفتن شد تنها راه مانده. روزی که ده سال قطره قطره خونم را در آوارگی صنعت کشیدن و به جام ظلم نه فقط علیه زنان که علیه بشر ریختن، در برابرش
دوست نماها
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 10:30
دوستی داشتم -نه دوست پسری- یال و کوپالش چنین و چنان؛ یک روزی صبح، از آن صبح هایی که همه مان داریم، آرامیم و مثل بقیه صبح هایمان نیستیم، تماس گرفت که چون اغلب صبحگاه ها مثلا حال و احوال کند، و بی مقدمه
شهر گم ها و گورها
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 10:30
امروز که به بهانه پیدا کردن پلاک طلای خواهر جان که نزد من امانت بود تمام اتاق را به هم زدم، چرخیدم و چرخیدم و دوباره گرفتار هچل خودم شدم. بماند که خدا رو شکر پلاک را همان دو سال قبل به دستش رسانده بود
اندوه
-
تاریخ: 1397/11/17 ساعت: 14:56
چه غم انگیز است قصه آدم هاچه غم انگ
افسار گل میخک...
-
تاریخ: 1397/11/17 ساعت: 14:56
این مملکت درست نمی شود؛ نه به خاطر 
دست بدرود..
-
تاریخ: 1397/9/1 ساعت: 13:16
پنجشنبه دفتر را در حالی ترک می کنم 
دخترک بی سوات
-
تاریخ: 1397/9/1 ساعت: 13:16
دخترِ قشنگِ همیشه مرتبِ آنکات شده
خاک سراسر نارنجی من..
-
تاریخ: 1396/9/17 ساعت: 23:22
آمدم رنگ پروفایلم را نارنجی کنم که من هم نه بگویم به خشونت علیه زنان و بعد به عنوان زنی که اندکی بیشتر داعیه مبارزه دارد برای منع این خشونت بنویسم؛ اما چشمم می افتد به تصویر سیاه کرمانشاه که سیزده روز است بر خرابه های روح و روانم نشسته. خنده ام می گیرد.. انواع محرومیت های انسانی از شکاف های مهیب زلز...
خدای زیرک
-
تاریخ: 1396/9/17 ساعت: 23:22
او همیشه شما را از جایی می آزماید که بر آن پایبندید! شک نکنید که او زیرک ترین خدایان است؛ جایی نه آن بالا و نه بر تخت کبریایی، که درست لابه لای تمام لایه هایی که هیچ کسی بجز خودتان از آن خبر ندارد و گاهی حتی خودتان هم خبر ندارید جریان دارد بی دمی خواب و توقف، و درست سر بزنگاه، در حاشیه امنی که ساخته...
هیچ راهی نیست که آن را نیست پایان..
-
تاریخ: 1396/9/17 ساعت: 23:22
نشسته ام کنار پیر مهربان تا برایم سرمشق بزند؛ لابه لای میزی از درشتی و مرکب و دوات و کلماتی که به زیباترین شکل ممکن روی کاغذ ها می رقصند.. اتاق بالاخانه ای پر از کتاب قدیمی و ابزار خوشنویسی و یک دستگاه ضبط صوت قدیمی به قدمت هنر انگشتانش که صدای عقب جلو کردن نوارهایش تو را به نرمی در زمان سفر می دهد....
لحظه صفر
-
تاریخ: 1396/9/1 ساعت: 1:22
دو بال سیاه داشت وقتی در درگاه در ایستاد و تمام سرزمین را به مانند جعبه کفشی تکان داد.. همه چیز دور از دست شد؛ انگاری که هرگز ایجاد نشده است. درها انتهای طولانی ترین راهروها بودند و دستاویزها بالا و بلند.. صدایش که به هیچ صدایی شبیه نیست، صدایی ورای
نهضت سکوت
-
تاریخ: 1396/8/28 ساعت: 22:25
مقابل آدم ها ننشینید؛ موضوع از بحران هم فراتر رفته است! حتی فراتر از روزی که نمی دانم کدامین مرد یا زن بزرگی بود که نوشت آدم ها زمانی به حرف هایتان گوش می دهند که یا پزشک باشید یا وکیل و یا بابت آنچه می گویید پولی پرداخته باشند! مابین توده عظیمی دهان
ندارد جای مانوسی..*
-
تاریخ: 1396/8/28 ساعت: 22:25
یکی از قابلیت های کاربردی آدم ها در سال های اخیر؛ سال های پیشرفت و توسعه؛ سال های پرش و پران، که به نظر می آید خیلی شیک و مجلسی درست به مانند نوعی تکنولوژی جدید، گسترده و همه گیر شده است قابلیت در آمدن به های و ه
حرفی بزن، تلخی بگو..
-
تاریخ: 1396/8/28 ساعت: 22:25
بر ارتفاعات بی نظیر هواراماناتِ تنیده به پاییز مقابل لنز دوربین ایستاده و شال سبز به دست باد سپرده بودم؛ پای کتیبه ای از هزاره های دور، یادگارانی از تاریخ بیستون عشق، روی خط وسط جاده، در مسیر باد و باران.. اما در تمامی تصاویر چیز نامانوسی وجود دارد.
چهار سرباز
-
تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 11:49
پاهایشان درد می کرد و در کیف هایشان جعبه های روزانه قرص نگه می داشتند؛ کمرشان نیم انحنای خفیفی برداشته بود و دست هایشان نشان از گذر سال ها می داد اما... اما حضور داشتند؛ حضوری چنان گرم و زنده که به تک تک لحظه های آن سفر جان می بخشید؛ و چه خوب گفته است آن کسی که گفته هر چه قبل از "اما" می گویی بی معن...
پیری
-
تاریخ: 1396/6/20 ساعت: 19:17
این روزها که هر دو مادربزرگ نزدیک مان هستند و هر کدام به نوعی درگیر کهولت و بیماری، بیشتر از هرباری به سال های دورتر فکر می کنم به سالهایی که نتوانم بدون عصا راه بروم و مجبور باشم تمام وقت را یا دراز بکشم یا پاهایم را دراز کنم سال هایی که صورتم چروک شده است و استخوان هایم از شکل عادی خارج شده اند اع...
دلم دگر نمی دهد رضا...
-
تاریخ: 1396/6/20 ساعت: 19:17
آرام شده ام؛ آقای مدیر روبه رویم نشسته گوشه سمت چپ را نگاه می کند و بابت یک سری موضوعات پرت و پلا با کم ترین اهمیت ازم سوال می پرسد تا در فاصله تعلل من در دادن و ندادن جوابش بتواند از منم منم های توخالی و کذبش تعریف کند! آرام شده ام و این فاز رقیق در رفتار سازمان های ایرانی که با هیچ اصولی سازگار نی...
سر برنکند خورشید...
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 10:13
هیچ شباهتی وجود نداشت بین دختری که تمام عصر را دویده بود با دلی که به مانند سیر و سرکه می جوشید، تا متعلقات آن سفر یکباره چند ساعته را فراهم کند و زنی که نیمه شب بسته های ناکام مانده را از ساکش خارج می کرد. طی روز گذشته تکیده شده بود و آنچه در تک تک دقیقه های این ده روز، از رنج و درد به خود کشیده بو...
سقف شیشه ای
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 10:13
دست و پاهای کوچکش را از پشت سقف شیشه ای نورگیر سالن می بینم. در حالی که روی تخته دراز کشیده ام و هالتر را به سختی جابجا می کنم تا هنوز بتوانم بدنم را سرپا نگه دارم او بالای سرم روی سقف شیشه ای جولان میدهد.. عوض اینکه به این فکر کنم که آن مارمولک کوچک پشت آن سقف شیشه ای چه می خواهد با خودم فکر می کنم...