این روزها که هر دو مادربزرگ نزدیک مان هستند و هر کدام به نوعی درگیر کهولت و بیماری، بیشتر از هرباری به سال های دورتر فکر می کنم به سالهایی که نتوانم بدون عصا راه بروم و مجبور باشم تمام وقت را یا دراز بکشم یا پاهایم را دراز کنم سال هایی که صورتم چروک شده است و استخوان هایم از شکل عادی خارج شده اند اعضای بدنم یکی یکی عقب می کشند و درد سال های سال را زمین می گذارند.. روزهایی که نتوانم نقشه های زیادی در سر بپرورانم و کارهای زیادی انجام بدهم.. به نوه هایی فکر می کنم که نخواهم داشت تا نازم بدهند و دلم را باز کنند و به فرزندانی که دست و بالم را بگیرند.. و درست همان موقع است که بی آنکه از پیری و چروک صورت و انحنای دست و پا ترسیده باشم از ناتوانی ترسیده ام.. به آنی پرده از تمام کژدار و مریض های این سال ها می افتد تا عریانی سال های دورتری قدرت نمایی کند.. زیر لب آن جمله محمود دولت آبادی را زمزمه می کنم که می گفت:"پیری چیزی نیست جز بی آیندگی" و با خودم فکر می کنم چقدر کار دارم برای آن سال های دور؛ برای روزهای ناتوانی و تنهایی..
برچسب: پیری,
نویسنده: کامران رادمنش