خرید بک لینک
پیشنهاد دوستانم را برای گلگشت در جمعه های زمستان با یک قرار شبانه ی سینما عوض کردیم که در خانه با مادرم بمانم و با پدرم. که با مادرم سر مزار رفتیم و برای رفتگان مان فاتحه خواندیم و به حرمت این سال ها ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامران رادمنش تاريخ: شنبه 3 اسفند 1398 ساعت: 11:06

بماند برای روزی که تمام تعلل هایم به یکباره و دردناک تمام شد و رفتن شد تنها راه مانده. روزی که ده سال قطره قطره خونم را در آوارگی صنعت کشیدن و به جام ظلم نه فقط علیه زنان که علیه بشر ریختن، در برابرش ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامران رادمنش تاريخ: شنبه 3 اسفند 1398 ساعت: 11:06

دوستی داشتم -نه دوست پسری- یال و کوپالش چنین و چنان؛ یک روزی صبح، از آن صبح هایی که همه مان داریم، آرامیم و مثل بقیه صبح هایمان نیستیم، تماس گرفت که چون اغلب صبحگاه ها مثلا حال و احوال کند، و بی مقدمهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامران رادمنش تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 10:30

امروز که به بهانه پیدا کردن پلاک طلای خواهر جان که نزد من امانت بود تمام اتاق را به هم زدم، چرخیدم و چرخیدم و دوباره گرفتار هچل خودم شدم. بماند که خدا رو شکر پلاک را همان دو سال قبل به دستش رسانده بودادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامران رادمنش تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 10:30

چه غم انگیز است قصه آدم هاچه غم انگادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامران رادمنش تاريخ: چهارشنبه 17 بهمن 1397 ساعت: 14:56

این مملکت درست نمی شود؛ نه به خاطر ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامران رادمنش تاريخ: چهارشنبه 17 بهمن 1397 ساعت: 14:56

پنجشنبه دفتر را در حالی ترک می کنم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامران رادمنش تاريخ: پنجشنبه 1 آذر 1397 ساعت: 13:16

دخترِ قشنگِ همیشه مرتبِ آنکات شدهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامران رادمنش تاريخ: پنجشنبه 1 آذر 1397 ساعت: 13:16

آمدم رنگ پروفایلم را نارنجی کنم که من هم نه بگویم به خشونت علیه زنان و بعد به عنوان زنی که اندکی بیشتر داعیه مبارزه دارد برای منع این خشونت بنویسم؛ اما چشمم می افتد به تصویر سیاه کرمانشاه که سیزده روز است بر خرابه های روح و روانم نشسته. خنده ام می گیرد.. انواع محرومیت های انسانی از شکاف های مهیب زلزله از خاک این سرزمین بیرون زده است انگاری که حجاب از سر سالها سیاهی بیفتد و ظرف کمتر از یک دقیقه، عریانی شنیعی بیرون بزند. بهت ویرانی و آوار در قبال آنچه از محرومیت و ظلم در این سرزمین مبهوتت می کند ناچیزترین است. این دوران حتی به دلاوران این خاک هم خشم روا داشته، چه رسد به زنانش؛ به قهرمانی کیانوش رستمی و سوسن رشیدی، به سال ها پهلوانی و مرزداری سربلند، به دست صلح و رابطه که بعد از سالها با آبروی آبشار پیران و کتیبه های هزار ساله و کاروانسراهای مردمداریش به سوی اهالی دنیا دراز شده بود، به رنج مردمی که به هر دری زده بودند تا به جهانیان نشان بدهند کورد اهل صلح و معرفت است نه جنگ و ترس و خون.. آخ که با خودم فکر می کنم چه می شد اگر ملت طی این سیزده روزی که با فوج فوج کمک های مهربانی شان به سوی مان آمده اند تا نه تنها زندگی نصفه و نیمه آوارزدگان را نجات بدهند بلکه روسیاهی اش را بگذارند برای کاربه دستان، با خودشان سطل سطل رنگ می آوردند و قلم مو و در و دیوار فرو ریخته این خاک را نارنجی می کردندادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامران رادمنش تاريخ: جمعه 17 آذر 1396 ساعت: 23:22

او همیشه شما را از جایی می آزماید که بر آن پایبندید! شک نکنید که او زیرک ترین خدایان است؛ جایی نه آن بالا و نه بر تخت کبریایی، که درست لابه لای تمام لایه هایی که هیچ کسی بجز خودتان از آن خبر ندارد و گاهی حتی خودتان هم خبر ندارید جریان دارد بی دمی خواب و توقف، و درست سر بزنگاه، در حاشیه امنی که ساخته اید، قد علم می کند و غافلگیرتان می کند؛ آزمون های او همواره به هدف می خورد و تمام درون تان را بر می تاباند.. استاد است در زیر و رو کردن نظم های بی هویت و مضحک بشری! تا به رخ تان بکشد که حساب کتاب تان به درد خودتان و اقوام نزدیک پدری تان می خورد! او همیشه شما را از جایی که بر آن مدعی هستید می آزماید تا به شما ثابت کند چند مرده حلاجید! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامران رادمنش تاريخ: جمعه 17 آذر 1396 ساعت: 23:22

نشسته ام کنار پیر مهربان تا برایم سرمشق بزند؛ لابه لای میزی از درشتی و مرکب و دوات و کلماتی که به زیباترین شکل ممکن روی کاغذ ها می رقصند.. اتاق بالاخانه ای پر از کتاب قدیمی و ابزار خوشنویسی و یک دستگاه ضبط صوت قدیمی به قدمت هنر انگشتانش که صدای عقب جلو کردن نوارهایش تو را به نرمی در زمان سفر می دهد.. درشتی را روی کاغذ سر می دهد... "هیچ راهی نیست..." و درست همان موقع که نقطه های "ت" را به صد ناز می گذارد صدایی از دل ضبط صوتش، از همان سال های دور می خواند "داغ تو دارد این دلم، جای دگر نمی شود..." و او در حالی که درشتی اش را در دوات فرو می کند بی توجه به هر جاندار و بی جان حاضر در آن اتاق گرم زیر لب می خواند "هی نمی شود... چطور می شود..".... و این منم که به کلماتی که می نویسد "هیچ راهی نیست که آنرا نیست پایان" نگاه می کنم؛ در حالی که نبضم در پایان آن جمله اش جا مانده و چشم هایم کاسه ای شده پر از آب.. انگاری که آن چهار کلمه از محفوظ ترین نقطه درون آن پیرمرد برآمده بود؛ از دردی نهان که رنجَش هنوز هم تازه است.. نفس عمیقی می کشد و چشم من به گوشه کاغذش می چکد و در پایان مشقم جایی نمی ماند برای "غم مخور"... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامران رادمنش تاريخ: جمعه 17 آذر 1396 ساعت: 23:22

دو بال سیاه داشت وقتی در درگاه در ایستاد و تمام سرزمین را به مانند جعبه کفشی تکان داد.. همه چیز دور از دست شد؛ انگاری که هرگز ایجاد نشده است. درها انتهای طولانی ترین راهروها بودند و دستاویزها بالا و بلند.. صدایش که به هیچ صدایی شبیه نیست، صدایی ورای ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامران رادمنش تاريخ: چهارشنبه 1 آذر 1396 ساعت: 1:22

مقابل آدم ها ننشینید؛ موضوع از بحران هم فراتر رفته است! حتی فراتر از روزی که نمی دانم کدامین مرد یا زن بزرگی بود که نوشت آدم ها زمانی به حرف هایتان گوش می دهند که یا پزشک باشید یا وکیل و یا بابت آنچه می گویید پولی پرداخته باشند! مابین توده عظیمی دهانادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامران رادمنش تاريخ: يکشنبه 28 آبان 1396 ساعت: 22:25

یکی از قابلیت های کاربردی آدم ها در سال های اخیر؛ سال های پیشرفت و توسعه؛ سال های پرش و پران، که به نظر می آید خیلی شیک و مجلسی درست به مانند نوعی تکنولوژی جدید، گسترده و همه گیر شده است قابلیت در آمدن به های و هادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامران رادمنش تاريخ: يکشنبه 28 آبان 1396 ساعت: 22:25

بر ارتفاعات بی نظیر هواراماناتِ تنیده به پاییز مقابل لنز دوربین ایستاده و شال سبز به دست باد سپرده بودم؛ پای کتیبه ای از هزاره های دور، یادگارانی از تاریخ بیستون عشق، روی خط وسط جاده، در مسیر باد و باران.. اما در تمامی تصاویر چیز نامانوسی وجود دارد. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامران رادمنش تاريخ: يکشنبه 28 آبان 1396 ساعت: 22:25

صفحه بندی